در همان زمان عده ای از مسلمانان که تربیت اسلامی در آنان کامل نشده بود و نمی خواستند از تعصبات جاهلی و اعتقاداتی که نسبت به زن داشتند، دست بردارند؛ جبهه فکری مردسالارانة نسبتاً متفاوتی با جریان نوین آن روز جامعة اسلامی را دنبال می کردند؛ برای مثال عمر یکی از افرادی بود که نمی توانست با این جریان جدید کنار بیاید.
از این رو وی و دیگر هم قطارانش خواستار ادامة وضع پیشین در قلمرو خانواده و زنان بودند. از نظر او و بسیاری از هم فکرانش، تحولات اسلامی می بایست به روابط اجتماعی و معنویات محدود می شد و زندگی خصوصی باید در چهارچوب رسوم عهد جاهلیت باقی می ماند؛ رسومی که توسط خداوند و پیامبرش، محکوم و از دایرة نظام ارزشی اسلام که بر برابری همة افراد جامعه از جمله مرد و زن تأکید می کرد، به حاشیه رانده شده بود. این افراد به هیچ وجه نمی خواستند در روابط زن و مرد تغییری ایجاد شود. آنان در روابط خانوادگی و برخورد با زنان، با سنت های عهد جاهلیت راحت تر بودند؛ به ویژه مکیان و در رأس آن ها عمر. آنان هنگامی که به مدینه آمدند، از آزادی زنان شگفت زده شدند و گفتند: ما مردان قریش بر زنانمان سلطه داشتیم، ولی در مدینه می بینیم که انصار به زنانشان اجازه داده اند بر آن ها سلطه داشته باشند و زنان ما هم از آنان تقلید می کنند.[1]
روزی عمر با همسرش مشاجره کرد و منتظر ماند تا وی مطابق رسم قریش سرش را خم کند و فرمان او را بپذیرد، اما او این کار را نکرد و در پاسخ به عصبانیت عمر، برای توجیه عمل خود گفت: تو مرا به این علت که جوابت را دادم، ملامت می کنی. به خدا قسم! همسران پیامبر نیز همیشه با او بحث می کنند و حتی یکی از آنان تا شب با او قهر کرد.[2]
آنچه عمر از آن می ترسید، خود مختاری زنان انصار و نپذیرفتن فرهنگ مردسالارانه بود که به خانواده های قریشی نیز سرایت کرده بود. همسر بسیار مطیع او اکنون در برابر او ایستاده و او را توجیه می کرد که باید رفتار پیامبر(ص) را الگوی خود قرار دهد. عمر فقط با سرکوفت زدن به همسر خود راضی نشد. برای او عمق و گستردگی این جریان بسیار حائز اهمیت بود. با عجله نزد دخترش حفصه که یکی از همسران پیامبر(ص) بود، رفت و از او در این مورد پرسید. عمر خود جریان را به این صورت نقل کرد: «من با فریاد از حفصه پرسیدم: ای حفصه! آیا درست است که یکی از شماها از دست پیامبر عصبانی شده و تا شب با او قهرکرده است؟ او در پاسخ گفت: بله. من گفتم: شما اشتباه می کنید و پشیمان خواهید شد. آیا از این نمی ترسید که خداوند به دلیل خشم رسولش شما را به عذاب دچار کند؟ از پیامبر هیچ مخواه و هر چیز خواستی پیش من بیا.[3]
اما مخاطب او فقط دخترش نبود؛ بلکه از همة همسران پیامبر(ص) انتظار داشت در برابر شوهرشان رام باشند. او سری به همه زد و به همه این مطلب را گوشزد کرد تا اینکه نزد ام سلمه رفت. او از این برخورد عمر و اینکه چگونه عمر جرئت می کند در زندگی خصوصی آنان با پیامبر(ص) دخالت کند و آنان را پند و اندرز دهد، آزرده شد. وی در پاسخ عمر گفت: چرا در زندگی خصوصی پیامبر دخالت می کنی؟ اگر او می خواهد ما این گونه نباشیم، می تواند خودش به ما بگوید. این به پیامبر مربوط است. اگر به او مربوط نیست، پس ما درخواست ها یمان را به چه کسی بگوییم، آیا ما در رابطة تو با همسرت دخالت می کنیم؟[4] پس از این حرف ها میان، دیگر همسران پیامبر(ص) او را تحسین و از جسارتش در برابر عمر خوشحال شدند و دوست داشتند مانند او باشند، اما آنان شخصیت قوی او را نداشتند.[5] سرانجام عمر تصمیم گرفت دربارة خطری که مردان را تهدید می کرد، پیامبر(ص) را آگاه کند. نزد پیامبر(ص) آمد و این مطلب را با ایشان در میان گذاشت، اما رسول خدا(ص) در پاسخ به او فقط لبخند زد.
این تفاوت در طرز برخورد پیامبر(ص) و عمر علاوه بر تفاوت خصوصی اخلاقی آنان، نشانگر دو بینش کاملاً متفاوت در رفتار با زنان و خصوصاً خشونت در مورد زنان بود. لطافت و ملایمت پیامبر(ص) با زنانش، در مقابل رفتار بسیاری از اصحاب و در رأس آنان عمر که در کتک زدن به همسرانشان تردیدی به خود راه نمی دادند، اطرافیانش را شگفت زده کرده بود.
با کمی دقت به تاریخ آن زمان می توان جوّ مدینه را این گونه ترسیم کرد که در مورد زنان و مسائل مربوط به آنان، دو دیدگاه متفاوت وجود داشت:
الف) دیدگاه اسلام و رفتار پیامبر(ص) که مخالف به کار بردن زور و خشونت علیه زنان و رعایت جایگاه انسانی، اسلامی آنان بود.
ب) دیدگاه ضد پیامبر(ص) و اعمال زور و خشونت بر زنان و رعایت نکردن حقوق انسانی آنان که عمر نماینده آن گروه و در رأس آن بود.
در جریانی می بینیم که ام سلمه با زیرکی خاص سؤال خود را با پیامبر(ص) در مورد جایگاه زن در قرآن مطرح می کند و اینکه چرا قرآن با ما سخن نمی گوید؟ اما آیا دیگر زنان مسلمان نیز در حساسیت های ام سلمه شریک بودند و یا صرفاً نوآموزی و اقدامات فردی خود ام سلمه بود؟ مستندات بسیاری حاکی از این واقعیت است که حرکت اعتراض آمیز و سیاسی ـ اجتماعی از سوی زنان آغاز شده بود. بنا بر بعضی روایات زنان شهر نزد پیامبر(ص) آمدند و گفتند: خداوند نام شما مردان را در قرآن آورده است، ولی هیچ گونه اسمی از ما نیاورده است. آیا در مورد ما هیچ چیزی وجود ندارد که شایستة گفتن باشد؟[6]
نه تنها زنان با ام سلمه هم عقیده بودند؛ بلکه پاسخ خود را از خداوند گرفتند، پاسخی که با فرهنگ پیش از اسلام فاصلة بسیار داشت و رسوم حاکم جاهلی میان زن و مرد را در آن دوره زیر سؤال می برد. به نظر می رسد که زنان مسلمان امید داشتند خداوند در این رسوم جاهلی تحولاتی ایجاد کند. آن ها در این امر موفق شدند؛ زیرا سوره ای به نام نساء نازل شد که در بردارندة قوانین جدید ارث بود و امتیازات مردان را حذف می کرد. در این سوره مقرر شد که دیگر نه تنها زن مانند شتر و درخت خرما به ارث نرسد؛ بلکه خودش هم صاحب ارث شود. در این سوره بیان می شود که زن می تواند با مرد در ثروت شریک باشد و با او در این مورد به رقابت بپردازد: «مردان را از کار و کردار و عمل خویش بهره ای و زنان را نیز از کار و عمل خویش بهره ای معین است».[7] این آیه در میان مردان جنجالی بزرگ برانگیخت. مردان معتقد بودند که قوانین جدید ارث، روابط میان مردان و زنان را تغییر داده است که در حیطة اسلام نیست. این آیه به دو صورت از مزیت و امتیازات مردان کاست: از یک سو از آنجا که زنان دیگر بخشی از ارث نبودند، از سهم الارث مردان کاسته می شد و از سوی دیگر زنان در ارث با آنان شریک می شدند. در سنت جاهلی، زنان هیچ گونه حقی بر ارث نداشتند و در حقیقت زن ابزاری در دست مردان بود؛ چه مردان خانوادة مرد متوفی و چه مردان خانوادة خود.
ام کجه یکی از زنانی بود که از خانوادة شوهرش نزد پیامبر(ص) شکایت کرد و گفت: شوهر من فوت کرده و سهم الارث مرا نمی دهند. برادر شوهر او برای توجیه تصمیم خود و حفظ سنت جاهلی و بی توجهی به قوانین جدید گفت: زنان سوار اسب نمی شوند و به جنگ نمی روند.[8] ام کجه چند دختر داشت که همة آنان توسط مردان خانواده از ارث محروم شده بودند، اما او تنها شاکی این وضعیت نبود. زنان بسیاری مکرر به نزد پیامبر(ص) می رفتند و متقاضی به اجرا در آمدن قوانین جدید بودند. شکایت یکی دیگر از زنان به نام کبشه تحول بزرگی ایجاد کرد؛ زیرا مشکل او به کمک وحی حل شد. ابو قیس بن اصلت پسر شوهر او، قصد داشت به شیوة سنتی او را به ارث ببرد. کبشه نزد پیامبر(ص) آمد و گفت: ای رسول خدا! من نه از شوهرم ارث بردم و نه این آزادی را دارم که با هرکس بخواهم ازدواج کنم. ابو قیس به اجرای قوانین جدید تن در نمی داد و در ارث بودن زن پدرش اصرار می ورزید. یک بار دیگر خداوند به درخواست آنان در آیة نوزده سورة نساء این مشکل را برای زنان حل کرد: «ای مؤمنان! بر شما روا نیست که زنان را بر خلاف میلشان به ارث ببرید».[9]
در پی مخالفت بعضی افراد نادان و جاهل با احکام جدید ارث، آیه های بسیاری که همگی همان پیام را داشتند، نازل شد. در سورة نساء آیه های زیادی به جزئیات سهم ارث در موقعیت ها و شرایط گوناگون، همسر، مادر، تنها دختر و دختری که چند برادر و غیره دارد، اشاره می کند و برای جلوگیری از ایجاد ابهام، میزان دقیق سهم ارث هر یک را به تفصیل توضیح می د هد. بنابراین می بینیم که زنان در دورة نبوی با تکیه به کتاب الهی و شیوة برخورد رسول خدا(ص) با آنان، به رسیدن حق انسانی خود امیدوار شدند، به نوعی آزادی نسبی دست پیدا کردند و در همة عرصه های زندگی سیاسی، اجتماعی و غیره حضور زیبایی را در تاریخ به ثبت رساندند.
حضور زنان در عرصة سیاسی
عرصة سیاسی عرصه ای است که مردان برای اثبات توانمندی های خود در مدیریت همواره کفة ترازو را به نفع خود سنگین کرده، حتی در مقابله با یکدیگر به مبارزه در این میدان برخاسته اند. آنان همواره در تغییرات مهم سیاسی در جوامع خود تأثیرگذار بوده و در تحولات جامعة خود نقش بازی کرده اند.کمتر جامعه ای از جوامع را می توان در تاریخ مشاهده کرد که زنان در عرصة سیاسی حضور داشته و توانمندی سیاسی خود را به ظهور رسانده باشند. اما در عصر نبوی، زنانی را می بینیم که ضمن حضور اثرگذار در عرصه های اعتقادی و فرهنگی، در فعالیت های سیاسی نیز حضور چشم گیری داشته، با الگوگیری از کلام الهی و سیرة نبوی در این راه قدم نهاده و همگام با مردان توانمندی های خود را در عرصه های سیاسی، نظامی و اقتصادی به نمایش گذاردند.
در قرآن آیاتی که بیانگر صلاحیت و شایستگی زنان و نقش آنان در زمینه های امور سیاسی، قدرت و حکومت است، آیات مربوط به ملکة سبأ می باشد که در سورة نمل و در آیات 43-23 مطرح شده است. خداوند در این آیات از زن هوشمند و با درایتی سخن می گوید که بر سرزمینی حکومت می کند و عهده دار مسئولیت خطیر زمامداری یک کشور است. خداوند او را در کلام هدهد این گونه توصیف می کند: «همانا من زنی یافتم که بر آنان سلطنت می کرد و از هر چیزی به او داده شده بود».[10] آیه نمایان گر این است که این بانو صاحب قدرت عظیمی بوده، به طوری که احاطة کاملی بر مردم کشورش داشته و به جهت اعتماد و اطمینانی که مردم به کفایت و حسن نیت او داشتند، اوامرش را اطاعت می کردند. خداوند از میان صحنه های گوناگون زندگی حضرت سلیمان(ع)، صحنة ارتباط او با ملکة سبأ را مطرح و از سخنان ملکة سبأ نیز جملاتی را نقل می کند. برخورد منطقی و دوراندیشانة ملکة سبأ در نهایت ادب و تدبیر، آن هم در جایگاهی همچون جایگاه فراعنه که از نظرحشمت و جاه و جلال بود، خط بطلانی است بر نظریة کسانی که زن را به عنوان موجودی منفعل، ضعیف النفس، بی تدبیر، به دور از منطق و فاقد قدرت تصمیم گیری می دانند. قرآن از ملکة سبأ به عنوان زنی یاد می کند که با همة قدرت و جاه و جلالی که دارد، برخورد منطقی و زیبایی را با نامة پیامبرخدا به نمایش می گذارد، برخلاف برخورد مردان قدرتمند تاریخ همچون فرعون، قارون، نمرود و خسرو پرویز که در برابر حق با نخوت و تکبر خاصی ظاهر شدند.
از دیگر ویژگی های این زن پای بندی او به مشورت و نداشتن استبداد و خودرأیی است. قرآن در آیة 32 سورة نمل از قول او این گونه سخن می گوید: «ای رجال کشور! شما به کار من رأی دهید که من تا کنون بی حضور شما، به هیچ کار تصمیم نگرفته ام». این سخن نشانة رشد شخصیتی اوست که قدرت نتوانسته بود او را مغرور و خودمحور سازد. او پس از نظرخواهی و شور و مشورت با درباریان که میل به جنگ داشتند، ابتدا از جنگ و خون ریزی و مفاسد آن سخن می گوید و چنین بیان می دارد که جنگ جز شکست یک طرف، پیروزی طرف دیگر و ذلت عزیزان و فساد و تباهی شهرها نمی باشد. آنگاه نظر خود را که اول هدیه ای برای حضرت سلیمان(ع) بفرستیم و سپس تصمیم می گیریم که جنگ یا صلح برقرار کنیم، بیان می کند. قرآن با بیان قصة این زن، نهایت ظرافت عاقبت اندیشی، کاردانی، استدلال منطقی و سیاست محکم یک زن را به نمایش می گذارد؛ زیرا وی با دیدن آیات و معجزات نبوت حضرت سلیمان (ع) در برابر پیامبر خدا خضوع می کند، تسلیم او می شود و می گوید: «پرورگارا! سخت بر نفس خود ستم کردم و اینک در برابر پروردگار جهانیان همراه سلیمان اسلام آوردم».[11] در جایی که با فرعون که با آن همه معجزات حیرت انگیز که از حضرت موسی(ع) می بیند، روز به روز برکفر و غرور و تکبرش افزوده می شود.
بیان داستان ملکه سبأ در قرآن بدون هیچ توجیه و کنایه ای، نمایان گر دید مثبت قرآن به جایگاه یک زن در بالاترین سطوح سیاسی و موقعیت اجتماعی، یعنی حاکمیت می باشد. اگر چنانچه زن صلاحیت چنین کار و مسئولیتی را نمی داشت، نمی توانست در آیین شریعت الهی به چنان موقعیتی دست پیدا کند؛ بلکه بنابر روش قرآن کریم ـ که موارد باطل و ناسازگار را با دیدگاه خود نقد می کند ـ باید به صورت صریح یا با اشاره به آن می پرداخت؛ حال آنکه اصل طرح این داستان و نحوة پردازش آن، همه نشانة تأیید و سازگاری با دیدگاه وحی است.
قرآن به یکی دیگر از زنان که در صحنة سیاسی حضور داشته اشاره کرده است، آنجا که سرگذشت حضرت موسی(ع) و چگونگی مبارزة او علیه ستم فرعونی را بیان می کند، از نقش سه زن به عنوان نمونه یاد می کند. زنانی که حضرت موسی(ع) را از کشته شدن حفظ کرده، مربی او بودند و کل جریان پرورش حضرت بر عهدة آنان بوده است؛ مادر حضرت موسی(ع)، خواهرش و همسر فرعون. این سه زن با وضع سیاسی ـ اجتماعی طاغوت آن زمان مبارزه کردند تا حضرت موسی(ع) پرورش یابد و بزرگ شود. وحی الهی به مادر حضرت موسی(ع)، دستور به آب انداختن و رها کردن وی در رود نیل و تعقیب صندوق توسط خواهر آن حضرت و پیشنهاد قبول فرزندی او به فرعون و تربیت و رشد و نمو او توسط آسیه همسر فرعون و پیشنهاد شهادت گونة او در آن مقطع حساس طاغوتی و خفقان فرعونی که هر نوزاد پسری را به جرم پسر بودن می کشتند،کار ساده و آسانی نبود. یا نقش خواهر حضرت موسی(ع) در تعقیب صندوقی که نوزاد در آن بود و راه پیدا کردن به کاخ فرعونی و پیشنهاد معرفی زن شیرده در چنین وضعیتی، امری عادی به شمار نمی آمد و امکان روبه رو شدن با هر گونه مشکلات و احیاناً شکنجه و مرگ را می توانست به همراه داشته باشد. این نمونه ها نقش زنانی است که قرآن به آن می پردازد، فعالیت و مشارکت زنان را در بعد سیاسی ـ اجتماعی آن روز جامعة طاغوتی فرعون به تصویر می کشد و به ایفای نقش سنگین و طاقت فرسا، ولی زیبا ی این سه زن در رابطه با بزرگ شدن حضرت موسی(ع) اشاره می کند.
با توجه به آنچه گفته شد، به خوبی قابل فهم است که چرا در اسلام زنان چون مردان در مسایل سیاسی- اجتماعی جایگاه مناسبی داشته و دارند و از حرکت های اجتماعی و گروهی منع نشده اند؛ بلکه طبق تعالیم و دستورات مسلم قرآنی و حدیثی، مسئولیت های اجتماعی یکسان متوجه زن و مرد است. قرآن این مسئولیت را با زیبایی خاص این گونه بیان می کند: «مردان مؤمن و زنان مؤمن برخی بر برخی دیگر ولایت و سرپرستی دارند و به معروف یکدیگر را امر می کنند و از منکر باز می دارند و نماز به پا می دارند و زکات می دهند و از خدا و رسولش فرمان می برند. آن هایند که خداوند به زودی مورد رحمتشان قرار می دهد همانا خداوند عزیز و حکیم است».[12]
بنا به فرمودة خداوند در این آیه زنان مانند مردان، دارای مسئولیت بزرگ ولایت اجتماعی هستند؛ از این رو به هدایت گری و امر به معروف و بازدارندگی از زشتی ها و ناهنجاری ها در همة زمینه های، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و... می پردازند. در این آیه مردان و زنان مؤمن با همة کثرت و پراکندگی افراد، همه در حکم یک امت واحده می باشند که بعضی از ایشان امور بعضی دیگر را عهده دار می شوند. به همین جهت است که هر کدام دیگری را به معروف امر و از منکر نهی می کنند. در این آیه به دو رکن اساسی دیگر اسلام نیز اشاره و آن را به عنوان وظایف مرد و زن بیان می کند، که عبارتند از:
الف) بر پا داشتن نماز که رکن عبادت و نشانة رابطة میان «خدا و خلق» است.
ب) دادن زکات که رکن روابط مالی مردم و عبادت مالی مرد و زن می باشد.
خداوند در این آیة کریمه لزوم ارتباط اجتماعی زنان و مردان را مطرح و نقش سرپرستی متقابل زنان و مردان را بر یکدیگر از ضروریات هر جامعة اسلامی و انسانی عنوان نموده است. این ارتباط متقابل، عامل ایجاد و ابقای نظامی اسلامی در جامعة انسانی می باشد.
با نظری دقیق به مسائل اجتماعی می توان در یافت که مسائل سیاسی و حکومتی در رأس هرم مسائل اجتماعی قرار دارد. در منابع سیره و تاریخ موارد گوناگونی دیده می شود که زنان در عصر پیامبر(ص) در عرصه های مختلف سیاسی و اجتماعی دخالت مستقیم و در صحنة اجتماع، حضوری فعال و روشن داشتند که در اینجا به دو مسئلة مهم سیاسی زمان پیامبر(ص) و حضور زنان در این دو مورد تحت عنوان «هجرت» و «بیعت» اشاره می شود:
هجرت
هجرت، یک عمل سیاسی و نوعی مبارزة اجتماعی با طاغوت و زمامداران ستم پیشه در تاریخ صدر اسلام بود که زنان هم به سهم خود در این عمل سیاسی حضوری فعال داشتند. هجرت مسلمانان در آن زمان نوعی اعتراض به عملکرد مشرکان بود که می خواستند مسلمانان را با آزار و اذیت فراوان از پای درآورند. وقتی رسول خدا(ص) مشاهده کرد که سلمانان چگونه تحت شکنجه های فراوان روحی و جسمی مشرکان قرار می گیرند و حتی سمیه و عمار به سبب اسلام آوردن، شکنجه شده و به شهادت رسیدند و نیز ممکن است عده ا ی دیگر به خاطر مسلمان شدن شکنجه شده و به شهادت برسند، دستور هجرت به حبشه را به آنان داد. وجود زنان در این هجرت، نشان مشارکت سیاسی و اجتماعی آنان می باشد. هجرت مسلمانان به دو صورت انجام گرفت:
الف) هجرت گروهی به حبشه که در دو زمان و به دو صورت انجام گرفت.
ب) هجرت خود پیامبر(ص) به مدینه و سپس امام علی(ع) و فواطم و به مرور زمان عدة دیگری از مسلمانان.
اولین هجرت مسلمانان در سال پنجم بعثت صورت گرفت که با مشورت و رایزنی و صلاحدید پیامبر اکرم(ص)[13] و به ریاست و سرپرستی جعفربن ابیطالب راهی حبشه شدند که هجرت این گروه به حبشه به گفتة مورخین دوبار و با فاصلة نزدیک به هم انجام شد.[14] بر حسب نقل های تاریخی دومین هجرت مسلمانان به حبشه و به سرپرستی جعفر که با نامه ای از رسول خدا(ص) برای نجاشی پادشاه حبشه همراه بوده است، سفری رسمی به شمار می آمد. نامة آن حضرت چنین آغاز می شد:
«همانا به سوی شما گسیل داشتم پسر عمویم جعفر پسر ابوطالب را که شماری از مسلمانان با او همراهند. انتظار دارم چون آنان به آن سرزمین رسیدند، جای مناسبی در اختیارشان قرار دهی».
شمار مهاجران به حبشه در این مقطع زمانی کمی بیش از هشتاد نفر بود که تعدادی از زنان[15] در این هجرت حضور داشتند.[16] این تعداد از زنان به اتفاق همسرانشان و به منظور حفظ عقاید دینی خود، رنج و سختی هجرت به حبشه را به جان خریدند. تصمیم زنان مهاجر از این رو اهمیت دارد که اساساً لازمة هجرت، تغییر در مبانی عقیدتی و پذیرش گزاره های جدید دینی بود که فرد بتواند جهان اطراف خود را بشناسد و تغییر دهد. این هجرت، بار سیاسی و فرهنگی زیادی را نیز به همراه داشت. برحسب روایات تاریخی دو تن از زنان به نام های ام سلمه و ام حبیبه که بعد ها افتخار همسری پیامبر(ص) را پیدا کردند، در شمار مسلمانان مهاجر به حبشه بوده اند.
گام مهم دیگر این هجرت و اثر مهمی که برآن مترتب بود، اینکه با هجرت آنان، نفوذ پیام اسلام به خارج از جزیرةالعرب آغاز شد و این مهاجران، پیام رسانان مکتب توحیدی بودند. به خصوص با درایت و تیزبینی رهبریت گروه، جعفر بن ابیطالب که با خواندن آیاتی از قرآن در حضور پادشاه حبشه، او و دیگر درباریان را تحت تأثیر قرار داد؛ آن گونه که طبق بعضی تواریخ سبب مسلمان شدن پادشاه حبشه و نیز محفوظ ماندن تعداد قابل توجهی از نیروهای زن و مرد مسلمان از خطر احتمالی مشرکین قریش شد.
تلاش قریش برای محو اسلام و مسلمین در دوران پنج سالة کوتاه دورة بعثت که با هجرت مسلمانان به خارج از کشور همراه بود، نه تنها داشت بی اثر می شد؛ بلکه باعث به خطر افتادن موقعیت قریش که در آن زمان از موقعیت خوبی در جزیرةالعرب نزد دیگر اعراب برخوردار بود، می شد. از این رو قریش برای اعادة حیثیت سیاسی از دست رفته و حفظ آبروی سیاسی خود، نمایندگانی به کشور حبشه گسیل داشت که با تیزبینی جعفربن ابیطالب، رئیس گروه پناهندگان، قریش در این ترفند نیز شکست خورد. ام سلمه شرح تلاش قریش برای بازگرداندن مسلمانان مهاجر به مکه را گزارش کرده است. در هجرت به حبشه بار اول چهار زن به نام های «ام سلمه»، «رقیه» دختر رسول خدا(ص)، همسر عثمان بن عفان، «سهله» دختر سهیل بن عمر، همسر ابوحذیفه و «لیلا» دختر ابوحیثمه، همسر عامربن ربیعه و بار دوم هیجده زن به همراه مردان مهاجر به حبشه هجرت کردند.[17]
ام حبیبه
ام حبیبه دختر ابوسفیان یکی از زنان پیامبر اسلام(ص)، نامش رمله و از زنانی بود که در اسلام آوردن بر دیگران پیشی گرفت و با شوهرش عبیدالله به حبشه هجرت کرد. شوهرش در حبشه به کیش نصرانیت درآمد و او در اسلام باقی ماند تا آن که شوهرش مرد.[18] ام حبیبه زنی آزاداندیش بود که در تغییر دین تابع شوهرش نبود؛ زنی مسلمان که به خاطر اعتقادش از خانوادة مشرکش دور شده، در دیار غربت سکنی گزیده، از دین و آیین الهی خود به هیج وجه دست نکشید و تحت تأثیر افرادی همچون همسر خود که به خدا و رسولش اعتقاد و ایمان نداشت، قرار نگرفت. دخترش حبیبه، درحبشه به دنیا آمد. پس از مرگ شوهرش، پیامبر(ص) نامه ای به وسیلة عمروبن امیه ضمری به نجاشی پادشاه حبشه نوشت و دستور داد ام حبیبه را برای او خواستگاری کنند. نجاشی به دستور پیامبر(ص) فردی را به نزد وی فرستاد و امر پیامبر(ص) را به او ابلاغ کرد. ام حبیبه، خالدبن سعیدبن عاص یکی از مهاجرین مسلمان را وکیل نمود تا او را به عقد رسول خدا(ص) درآورد. نجاشی چهارصد دینار صداق او را از مال شخصی خود داد.[19] در سال ششم هجرت به همراه دیگر مسلمانان به مدینه هجرت کرد. پس از نقض پیمان صلح حدیبیه از سوی مشرکین قریش، ابوسفیان تصمیم گرفت که با مدینه سفر، با پیامبر(ص) مذاکره و از ایشان عذرخواهی کند. وقتی وارد مدینه شد، به خانه دخترش رفت و خواست روی تشک و جای پیامبر(ص) بنشیند. ام حبیبه زیرانداز را از زیر پای پدرکشید. ابوسفیان ناراحت شد و به دخترش گفت: زیرانداز را شایستة من ندیدی و یا پدر را سزاوار آن ندانستی؟ ام حبیبه در پاسخ پدر گفت: آری، این تشک محل نشستن رسول خداست و تو مشرک هستی! من چگونه رضا دهم که مشرکی جای پاک ترین افراد بنشیند.[20] این منطق زن مسلمانی است که در مهد اسلام و مکتب توحید پرورش یافته و علایق دینی، آن چنان در او قوی و نیرومند است که بدون توجه به تمایلات باطنی، عواطف پدر و فرزندی را محکوم ایمان مذهبی خود می کند.
اسماءبنت عمیس
اسماءبنت عمیس از زنانی است که در ابتدای بعثت به دعوت پیامبر(ص) لبیک گفت، اسلام آورد و همراه شوهرش جعفربن ابی طالب به حبشه هجرت کرد.[21] دو فرزند او محمد و عون در حبشه به دنیا آمدند و سپس به مدینه مهاجرت کرد. روزی عمربن خطاب به اسماء گفت: شما مردم خوبی هستید، جز اینکه ما در سبقت گرفتن به هجرت از شما جلوتر بودیم. اسماء می گوید: گفتة عمر را برای رسول خدا(ص) نقل کردم. ایشان فرمود: «چنین نیست؛ بلکه شما از نظر هجرت مقدم بر دیگران هستید؛ زیرا شما دو بار هجرت نمودید، مرتبة اول به سوی حبشه و بار دوم به مدینة منوره».[22] اسماء پس از شهادت همسر شهیدش، جعفربن ابی طالب در جنگ موته، با ابوبکر ازدواج کرد. حاصل ازدواج او پسری به نام محمدبن ابی بکر بود که پس از مرگ ابوبکر و ازدواج او با امام علی(ع)، در دامن ولایت بزرگ شد و همواره در کنار ولایت و رهبری ایشان تا آخرین لحظة شهادت بود. اسماء روایت های زیادی از پیامبر(ص) نقل کرده است که عبدالله بن عباس و دیگران از او بیان کرده اند؛ همچنان که عمر در مورد تفسیر منام از او پرسیده و او جواب خوبی داده است. در تاریخ نقل شده که ابوبکر وصیت کرده بود که همسرش اسماء او را غسل دهد.[23]
هجرت دوم و تشکیل حکومت دینی پیامبر(ص)
در حقیقت هجرت مسلمانان به حبشه سبب گسترش اسلام در مکه شد و مسلمانان هرچه بیشتر مورد آزار و اذیت مشرکین قرار گرفتند. در اواخر سال 13 و یا اوایل سال 14 بعثت، پیامبر(ص) دستور حرکت به سوی مدینه را صادر کرد. هجرت به مدینه، هجرت دیگری که به مراتب مهم تر از هجرت به حبشه بود و سبب شد پایه های حکومت اسلامی و دینی در آنجا پی ریزی شود. از آنجا که اسلام نتوانسته بود در مکه نظام دینی ـ الهی خود را پایه گذاری کند ـ حال یا به خاطر افراد لجوج که منافع مادی خود را در خطر می دیدند و به علت بی خردی و نادانی، قادر به درک حقیقت اسلام نبودند و یا به خاطر مسلمان نشدن اکثریت مردم مکه هرگز اجازه تشکیل نظام دینی در داخل نظام شرک را نمی دادند ـ این هجرت خود نقطة عطفی در تاریخ اسلام و مسلمین شد. بعضی از مردم مدینه پیش از این هجرت با اسلام آشنایی هایی پیدا کرده بودند که محصول دو بیعت بود: یکی در سال دوازدهم بعثت در دیدار دوازده نفر با پیامبر(ص) در ایام حج و مسلمان شدن آنان که به بیعة النساء معروف شد و دیگری بیعت دوم به نام عقبة الثانی که در سال سیزدهم و در ایام حج با تعدادی از مردم مدینه که حدود هفتاد و سه نفر بودند، انجام گرفت و بیعت آنان برای دفاع از جان پیامبر(ص) و مکتب ایشان بود. وجود زمینه های دیگری همچون روحیة پذیرش حق و داشتن صدق و صفا و خستگی از اختلافات داخلی و جنگ های دراز مدت، خود به خود مردم مدینه را آمادة پذیرش اسلام و مسلمین ساخته بود. در این هجرت نقش زنان، عظیم و غیر قابل انکار بود و زنان همگام با مردان در این هجرت، حضوری فعال و چشمگیر داشتند. قرآن نیز فرموده با اشاره به این مسئلة مهم است: «پس پروردگارشان دعای آنان را اجابت نمود که بی تردید من عمل هیچ عمل کننده ای از شما را از مرد و زن که همه از یکدیگرند و با هم پیوند دارند، ضایع نخواهم نمود. پس کسانی که هجرت نمودند و از خانه های خود رانده شدند و در راه من آزار و رنج دیدند و پیکار کردند و کشته شدند، حتماً بدی های آنان را خواهم زدود و آنان را به بهشت هایی که از زیر آن ها نهرها جاری است، وارد خواهم نمود که پاداشی است از جانب خداوند، و خداست که پاداش نیکو نزد اوست».[24]
بنابر نظر علامه طباطبایی، از اهل سنت نقل شده است که این آیه دربارة ام سلمه نازل شده، آن گاه که وی به پیامبر(ص) گفت: چرا در قرآن از هجرت زنان یادی نشده است و این آیه نازل شد. از طریق شیعه نیز نقل شده که بقیة آیه در مورد امام علی(ع) نازل شد، آن گاه که با فواطم به مدینه هجرت می کردند و مورد حملة تعدادی از مشرکین قرار گرفتند و حضرت علی(ع) به خوبی از آنان دفاع نمودند.[25]
باتوجه به آنچه گفته شد، این نکته آشکار می شود که زنان با ظهور اسلام در صحنه های دینی و اجتماعی چنان درخشیدند که در گذشته هرگز تکرار نشده بود. جسارت و شهامت آنان را در استقلال رأی و شجاعت در انتخاب، پشت کردن به خانواده و عشیره، نمونه های جالبی از نقش زنان صدر اسلام را برای ما ترسیم می کند که زنان به طور مستقل و با تفکر در راهی گام نهادند که ناشی از رشد فکری آنان بود و خاطره هایی زیبا و باشکوه در تاریخ اسلام آفریدند. این نکته با توجه به اینکه، عرب جاهلی زن را چیزی جز برزخی میان انسان و حیوان نمی دانست و ارزش وی به میزان ارزش غنیمتی بود که در جنگ ها به دست می آمد، اهمیت فوق العاده ای می یابد. از این روست که برخاستن و از حق سخن گفتن و پیرو جریان نوین جامعه شدن، یک انتخاب جسورانه و شجاعانه بود؛ اقدام و انتخابی که قدرت شخصیت و اندیشة زنان صدر اسلام را چندین درجه بالاتر برد.
درّه دختر ابولهب
درّه علی رغم عقاید پدرش ابولهب، اسلام آورد و به مدینه هجرت کرد. شوهرش حارث بن نوفل بود که از او فرزندانی به نام های عقبه، ولید و... به یادگارماند. شوهرش نخست مسلمان شد، ولی در جنگ با حال کفر به قتل رسید. هنگام مهاجرت به مدینه برخی به او گفتند: تو دختر ابولهب هستی که خداوند درباره اش می فرماید: ((تَبْت یدا اَبِی لَهَبٍ وَتَب))[26]؛ بنابراین مهاجرت تو صحیح نیست. او خدمت پسرعموی خود، پیامبر(ص) آمد و ماجرا را تعریف کرد. رسول خدا(ص) پس از اقامة نماز به منبر رفت و مردم را دعوت کرد که چنین مطالبی نگویند.[27] درّه از زنانی است که از پیامبر(ص) روایاتی نقل کرده است. تحمل رنج ها و سختی های هجرت و دوری از قبیله و خاندان، نشانة عمق باور به گزاره های دینی ـ اعتقادی آنان بود. رشد فکری و فرهنگی در میان زنان به حدی رسیده بود که برخی از آنان در حالی مسلمان شده بودند که خانواده شان مشرک و بت پرست بودند. گاه این زنان شجاع به تنهایی از مکه هجرت کرده و به مسلمانان می پیوستند. نمونة این حرکت، هجرت شجاعانه و تنهای ام کلثوم دختر عقبة بن ابی معیط بود.
در سال ششم پس از پیمان صلح حدیبیه که به امضای پیامبر(ص) و قریش رسید، ام کلثوم دخترعقبة بن ابی معیط در حالی که خانواده اش کافر و مشرک بودند، به تنهایی از خانواده جدا شد و از مکه به مدینه آمد.[28] او نخستین زن مهاجری است که از مکه با پای پیاده به مدینه هجرت کرد. برادران او عماره و ولید از پیامبر(ص) خواستند که طبق مادة دوم صلح حدیبیه خواهر آنان را بازگرداند. پیامبر(ص) فرمود: «زنان مشمول مادة یادشده نیستند و آن ماده دربارة مردان است».[29]
با بررسی این نمونه ها در تاریخ آشکار می شود که زنان نیز در این نهضت بزرگ اجتماعی ـ سیاسی هجرت شرکت داشته و مهاجرت آنان چون مردان بدون هیچ تفاوتی پذیرفته می شد. قرآن کریم در این باره می فرماید: «ای کسانی که ایمان آورده اید! هنگامی که زنان مؤمن به عنوان مهاجر نزد شما آمدند. آن ها را (از نظر ایمان) بیازمایید و خدا خود به ایمان آن ها داناتر است پس اگر آن ها را مؤمن تشخیص دادید، آن ها را به سوی کفار (شوهرانشان) باز مگردانید».[30] امتحان و آزمایش ایمان زنان به این علت بود که جدایی آنان از خانواده به خاطر اختلاف خانوادگی یا ناخواهانی هسرانشان نباشد؛ چنان که در شأن نزول این آیه در تفاسیر آمده است و این چنین بود که هجرت به مدینه از چنان اهمیتی برخوردار بود که خداوند در قرآن کسانی را که ایمان آورده، ولی هجرت نکرده اند؛ دوستدار مسلمانان نمی داند تا مهاجرت کنند.[31] زنان نیز در این مهاجرت حضور فعال داشتند؛ زنانی که به خاطر اعتقاد دینی خود و حفظ و کمک به حکومت نوپای اسلامی، از تمام دارایی و اموال خود و علقة خانوادگی گذشته، راه خشک و سوزان مدینه را طی کرده، در این هجرت سهیم و همپای مردان در این حرکت دینی ـ سیاسی حضور خود را در تاریخ صدر اسلام ثبت نمودند. از جمله این زنان فاطمه بنت اسد مادر امام علی(ع) از اولین زنان مهاجر بود.[32]
بیعت
یکی دیگر از امور سیاسی ـ اجتماعی ای که در آن زمان زنان نیز در آن شرکت داشتند، مسئلة بیعت و پیمان بستن بود که زنان در این مسئلة حساس، حضوری خوبی داشتند. این بیعت ها گاه به همراه مردان جامعه صورت می گرفت و گاه پیامبر(ص) بنا به دستور قرآن کریم با زنان به صورت مستقل بیعت می کرد و بر سر اصول و معیارها از زنان پیمان می گرفت و این بخش از جامعه اسلامی را با مسئولیت ها و وظایفشان آشنا می کرد. در این باره نیز خداوند متعال در قرآن کریم به پیامبرش این گونه خطاب می کند: «ای پیامبر! هنگامی که زن های مؤمن نزد تو آمدند تا بیعت کنند بر اینکه چیزی را شریک خدا نسازند، دزدی نکنند، زنا نکنند، اولادشان را نکشند... پس با آنان بیعت کن و برای ایشان از خداوند آمرزش بخواه که خداوند آمرزنده و مهربان است».[33] در این آیه که خطاب به پیامبر(ص) است، آمده است که با توجه به موادی که در قرآن آمده، با آنان بیعت نماید و از آنان می خواهد به اصول آن مواد پای بند باشند.
نمونة دیگر از بیعت زنان، شرکت آنان در بیعت عقبةالثانی است که از درک و شعور سیاسی ـ دینی آنان حکایت دارد؛ برای مثال حضور و شرکت دو زن (نسیبه و ام منیع) در بیعت عقبة دوم و حضور آنان در صلح حدیبیه می باشد.[34]
لازم به ذکر است که مسئله و معنای بیعت در آن زمان یک بار معنایی خاص به همراه داشت و مفاد آن لزوم همکاری همه جانبه با پیامبر(ص) را در همة زمینه های مختلف سیاسی ـ اجتماعی به دنبال داشت. اینکه بیعت زنان لازمة حضور آنان در اجتماع است یا نه، باید گفت ممکن است در بعضی موارد نباشد؛ برای مثال اینکه بیعت می کند که شرک نورزد و یا...، اما مواردی از بیعت وجود دارد که حضور زنان در اجتماع یکی از پیش فرض های آن است و از این رو زن می تواند با حفظ حدود شرعی و عفاف به صورت آزاد در اجتماع فعال باشد.
بیعت پیامبر(ص) با زنان در کتب تاریخی و روایی این گونه بیان شده است:
الف) پیامبر(ص) پارچه ای روی دست خود قرار می دادند. سپس زنان با دست زدن خود بر آن پارچه بیعت می کردند.[35]
ب) هم چنین گفته شده که وقتی پیامبر(ص) به مدینه آمدند زنانی که مسلمان شده بودند؛ گفتند: ای رسول خدا، مردان با شما بیعت کردند، ما هم دوست داریم با شما بیعت کنیم. پیامبر(ص) ظرف آبی طلب کرد و دست خود را در ظرف برد و آن را به زنان داد و آنان با دست زدن در ظرف آب، با رسول خدا(ص) بیعت کردند.[36]
با اندیشیدن در سیر این بیعت ها، روشن می شود که زنان در صدر اسلام به خوبی به معنای بیعت واقف بودند؛ زیرا این بیعت و پیمان بستن با رسول خدا(ص) به خودی خود، یک مسئولیت اجتماعی بود و به هیچ وجه امکان نداشت کسی که در مسائل اعتقادی و ایمانی خود آگاهی و درک لازم را پیدا نکرده، بتواند متحمل چنین مسئولیت سنگینی شود، مگر به واسطة محکم بودن ایمان و داشتن تقوای الهی.
مجموع این شواهد و مصادیق فراوان، از دیگر نشانه ها و دلیل هایی است که مقام و حقوق و جایگاه زنان در جزیرةالعرب، پس از حاکم شدن فرهنگ اسلامی و دولت نبوی، بهبود یافته و پیامبر(ص) در ارائة درکی تازه از موقعیت زنان و معنابخشی به حیات فردی ـ اجتماعی آنان موفق بوده است و اینکه رسول خدا(ص) در مورد زنان، مجموعه ای از سیاست ها و فعّالیّت هایی را در پیش گرفت تا هم درک زنان از موقعیت خود و هم زمینة عمل اجتماعی آنان را سامان بخشد.ادامه دارد...
[1]. طبقات الکبری، ابن سعد، ج 8، ص 183ـ184.
[2]. همان.
[3]. همان، ص 186.
[4]. همان، ص 186 ـ187.
[5]. همان.
[6]. همان.
[7]. نساء (4) : 32.
[8]. تفسیر طبری، ج 4، ص 403؛ الاصابة، فی تمییز الصحابه، ابن حجر، ج 8، ص 492.
[9]. تفسیر طبری، ج 4، ص 404، ((یاایهاالذین آمنوا لا یَحلُّ لَکم أن تَرثواالنساءَ کَرهاً...)).
[10]. نمل (27) : ِ23، ((انی وَجَدتُ اِمرَاةً تَملِکُهم وَ اُوتِیَت مِنکُل شَئٍ وَلَها عَرشٌ عَظیِم)).
[11]. نمل (27): 44.
[12]. توبه (9) : 71. ((وَالمُومِنُونَ وَالمُومِنَات بَعضُهُم اَولِیاءُ بَعض یَأمُروُنَ بِالمَعرُوف وَیَنهَونَ عَنِ المُنکَروَیُقیِمُونَ الصَلوَة وَیُؤتُونَ الزَکَاةَ ویُطِیعُونَ الله وَرَسُولَه اُولئِکَ سَیَرحَمُهُمُ الله اِنَّ الله عَزِیزٌحَکِیم)).
[13]. اسیرة النبویة، ابنهشام، تحقیق محمد محییالدین عبدالحمید، ج 1، ص344؛ تاریخ الامم والملوک، طبری، ج 2، ص222؛ السیرة النبویة، ابنکثیر، ابن هشام، ج2، ص 9 - 2.
[14]. السیرة النبویة، ج 1، ص344 و 353؛ طبقات الکبری، ج 1، ص 204 – 207؛ اسدالغابة فی معرفة الصحابه، ابن اثیر، ج 1، ص 19.
[15]. شاید این فکر به ذهن خواننده خطور کند که هجرت زنان مهاجر به حبشه به تبعیت از همسرانشان بوده و آنان استقلالی از خود نداشتند. در پاسخ میتوان گفت: اینکه زنان در مواردی از مردانشان تبعیت میکنند، دلیلی نمیشود که حضور آنان و تأثیرگذاری و نقش آنان نادیده گرفته و گمرنک تلقی شود. اینها با هم مانعةالجمع نیستند. زنان میتوانستند با تبعیت از شوهرانشان کار تاثیرگذاری خود را داشته باشند. ضمن اینکه قرار نبود که زنان جدای از مردان حرکت کنند و به مهاجرت دست بزنند تا آشکار شود جدای از مردان، حرکت سیاسی تاثیرگذاری داشتهاند. با این حال گفتنی است که بعضی از زنان مثل امکلثوم دختر عقبةبن ابیمعیط و یا امشریک از عشیره و قبیله و خانواده و اعتقادات طایفهای دست کشیده و به تنهایی دست به هجرت زدند.
[16]. طبقات الکبری، ج 1 ص207؛ السیرة النبویة، ابن هشام، ج 1 ص346 - 353.
[17]. طبقات الکبری، ج 1، ص 204.
[18]. همان، ج 8 ، ص96؛ الاستیعاب، ج 4، ص 403 ـ 401؛ اسدالغابة، ج 5، ص 574 ـ 573؛ الاصابة، ج 8، ص 143 ـ 140؛ اخبارالنساء، ابنقیم جوزیه، ص 203 ـ 202.
[19]. همان.
[20]. طبقات الکبری، ج 8، ص 100؛ الاصابة، ج 8، ص 142.
[21]. واقدی، مغازی، ص 739 – 766؛ السیرة النبویة، ابنهشام ، ج 1، ص290، طبقات الکبری، ج 8 و ص 284ـ 280 و ج 5، ص 205؛ الاستیعاب، ج 4، ص 347- 348؛ اسدالغابه، ج 5، ص396- 395؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 124؛ الاصابة، ج 8، ص 15؛ تراجم النساء ابن عساکر، ص 499 - 571.
[22]. همان.
[23]. الاصابة، ج 4، ص 281.
[24]. آلعمران (3) : 195؛ ((فَاستَجابَ لَهُم رَبُهُم أنّی لاَ اُضیعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنکُم مِن ذَکَرٍ وَ اُنثَی بَعضُکُم مِن بَعض فَالذِینَ هَاجَرُوا وَاَخرِجُوا مِن دِیارِهم وَ اُذُوا فیسَبیلِی وَ قاتَلُوا وَقُتِلُوا لاَکَفِِّرَنَّ عَنهُم سَیِئاتِهِم وَلاَدخِلَّنهُم جَنّاتٍ تَجرِی مِن تَحِتهَا الأنهَارُ ثَوَاباً مِن عِندِالله وَاللهُ عِندَهُ حُسنُ الثَّواَب)).
[25]. المیزان، ج4، ص 96ـ 95.
[26]. مسد (111) : 1.
[27]. طبقات الکبری، ج 8، ص 50؛ الاستیعاب، ج 4، ص 395؛ اسدالغابة، ج 5، ص450- 449؛ الاصابة، ج 8، ص 128ـ 127 . قابل توجه اینکه رسولخدا(ص) هجرت زنان را یک حرکت تأثیرگذار و مهم تلقی میکند، ولو اینکه دختر ابولهب باشد؛ از اینرو از مردم میخواهد که چنین مطالبی نگویند، که این گزارشات خط مشی سیاسی پیامبر(ص) در مقابلة با این گونه تفکرات نادرست میرساند.
[28]. طبقاتالکبری، ج 8، ص 232ـ230؛ الاستیعاب، ج 4، ص 508؛ اسدالغابة، ج 5، ص 614؛ الاصابة، ج 8، ص 463؛ اخبارالنساء، ص 290.
[29]. همان.
[30]. ممتحنه (60) : 10؛ ((یَاأیُّهَا الَّذِینَ اَمَنُوا إذا جَاءَکُمُ المُؤمِناتُ مُهاجِراتٍ فَامتَحِنُوهُنَّ الله اَعلَمُ بِإیمَانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمتُمُوهُنَّ مُؤمِناتٍ فَلاتَرجِعُوهُنَّ اِلَی الکُفار)).
[31]. تفسیر المیزان، ذیل آیه 72، سوره انفال.
[32]. اصول کافی، ج 1، ص377.
[33]. ممتحنه (60) : 12؛ ((یَااَیُهَاالنَبِیُ اِذاجَاءَکَ المُؤمِنات یُبَایِعنَکَ عَلَی اَن لاَیُشرکنَ بِالله شَیئاً وَلایَسرِقنَ وَ لایَزنِینَ وَلاَیَقُتلنَ اَولادَهُنَّ وَلایَأتِینَ بِبُهتَانٍ یَفتَریِنَهُ بَینَ اَیدیهِنََّ وَاستَغفِرلَهُنَ الله إنَّ الله غَفُورُ رَّحِیم)).
[34]. طبقات الکبری، ج 8، ص413 و 409، اسدالغابة، ج 5، ص 555؛ 605 ـ 622 ، الاصابة، ج 8، ص438 و 482.
[35]. طبقات الکبری، ج 8، ص 5 ـ 6.
[36]. همان، ص 11.